ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390

سلام

شرمندم خیلی وقته به روز نشد یکی از دلیل هاش شاید نشریه آقا گل باشه که توی دانشگاه بیرجند منتشر می شه و وظیفه ی سردبیریش به عهده بنده است.شماره دوم اون رو براتون می زارم امید وارم خوشتون بیاد.

صفحه 1




صفحه 2






چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1390

آینه بین

آینه بین

سکوت و تاریکی با هم اخت شده بودند و آیینه ی قدی کنار دیوار به لامپ کوچک آبی رنگ نگاه می کرد، تیک...تیک ساعت و گاهی هم واق...واق یک سگ تنها مخالفان سکوت بودند.

 به محض اینکه فریاد شکل گرفت،سراسیمه به این سو و آن سو شتافت از پذیرایی به آشپز خانه و از آنجا به اتاق خواب، بلافاصله گوش های زن و مرد را نشانه گرفت  و با تمام قدرت داخل شد.

 

مرد به آرامی گفت:

_باز شروع کرد... پاشو ...پاشو برو  ساکتش کن...دیگه داره دیوونم می کنه

زن جواب داد:

_نمی دونم چرا تازگیا اشتهاش زیاد شده

زن تلو تلو زنان داخل اتاق شد و در حالیکه جیغ و گریه ی بچه همچنان تنها صدا بود ، از اتاق خارج شد و سراسیمه به آشپز خانه رفت .

دیگر صداهای جدیدی به گوش می رسید، صدای باز و بسته شدن کشو ها و در های کابینت ، سپس زن  با چاقوی دسته بلندی به سوی اتاق رفت.

مرد فریاد زد:

_اون چاقوی سبزرو بردار، هر چه تیز تر باشه دردش کمتره

زن جواب داد:

_آره همونو برداشتم

پس از اینکه داخل اتاق بچه شد، طولی نکشید که  گریه ها کمتر و کمتر شدند، تا اونجایی که دیگر صدایی نبود. وقتی زن از اتاق خارج شد نور آبیه لامپ با قرمزی خون روی چاقو در هم آمیخته شدند و آینه که با دقت به چاقونگاه می کرد بار دیگر نفهمید که چه اتفاقی افتاده.

آینه ایستاد و ورود زن به اشپزخانه را تماشا کرد و سپس خروج او و دوباره ورود او به اتاق خواب را.

اینه هر روز صبح از دیدن دوباره ی بچه تعجب می کرد و هیچگاه چسب زخم روی انگشت زن  را ندید.

 

 

سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390

سی و دو

سی و دو

مردمک های سبز رنگ چشمانش همچون پرنده ای بی قرار  که بر حصار  قفس می کوبد دائما این سو و آن سو می شدند  گاهی هم با کاهش  سرعت ، پلک ها بر  هم آرام می گرفتند  زن کمی خودش را جمع و جور می کرد  مانتواش را  می کشید تا نزدیک زانو و پاهایش را بر هم می فشرد.

 پیرمردی با پای شکسته و جامه ای  که بر جای جایش لکه های سفید رنگ نقش بسته بود و کفش های گل مالی شده مقابلش  نشسته بود زن در حالیکه نگاهش بر پاشنه های ترک خورده و از کفش بیرون زده ی  پیر مرد  دوخته شده بود سنگینی نگاهی را حس کرد کمی سرش  را بالاتر برد و متوجه نگاه و لبخند پیرمرد شد او هم لبخندی را تحویل داد و بلافاصله انگار که پشیمان شده باشد سرش را چرخاند و دست بر موهای زیر روسری اش کشید  دوباره نگاه متحرکش همه جا را پوشش می داد دختری نه یا ده سال با  ماسکی بر دهان  دست زنی با چادر مشکی را گرفته بود و هر جا دستش می رفت او هم می رفت .نفسی عمیق کشید  و به قبضی که در دست داشت نگاهی انداخت که رویش نوشته شده بود 32.

همینطور به ترکیب  دو عدد سه و دو  زل زد و به این فکر می کرد کرد که سی و دو روز است اجاره خانه اش عقب افتاده ، همسرش در سی و دو سالگی از دنیا رفته، پسر کوچکش سی و دو روز داشته که در اثر  ضربه ای به سرش  دچار کمبود ذهنی شده است و هنوز گریبانش را گرفته و  اینکه شاید سی و دو عدد نحس زندگی اش  است.

تمام این ها یکباره به ذهنش سرازیر شده بودند  و همینطور تکرار می شدند که صدایی شنید:

((شماره ی سی و دو))

بلند شد کیفش را برداشت و به سمت پیشخوان رفت

_چقدر شد؟

_سی و دو هزار تومان

_چی؟

_سی و دو هزار تومان

تصاویری نا مربوط از جلوی چشمانش می گذشتند آن چنان  که خودش هم نمی دانست چه می بیند.

_خانوم ... خانوم ... حالتون خوبه؟

با دست پاچگی کیفش را باز کرد، کمی دستش را داخل آن چرخاند،نگاهش داخل کیف بود  که خطاب به مرد گفت:

 

_میشه  دارو ها رو کمتر کنین از بیست تومن بیش تر نشه

_اما اینا تجویز شده منظورتون چیه ، همه ی این ها لازمه

_می دونم . اشکال نداره، کم کنین

چند لحظه ای سکوت میانشان بر قرار شد و مرد در این مدت به زمین نگاه می کرد.

اولین باری نبود که زن در چنین اوضاعی قرار می گرفت کم کم خودش را آماده می کرد  که اگر مرد پیشنهاد کمک  مالی را به او داد بلافاصله بگوید ((نه))

 مرد آرام آرام  سرش را بالا آورد و باچشمانی کاملا قرمز و  صدایی آرام گفت:

_تو نمیتونی از سی و دو فرار کنی ... نمی تونی

پاهای زن کاملا سست شده بودند تا آنجایی که درست نمی توانست روی پاهایش بایستد  کمی  عقب رفت و هم چنانکه در چشمان قرمز مرد زل زده بود صدای گوشی تلفن همراهش بلند شد گوشی را از کیف بیرون آورد ...زنگ می خورد،  شماره ی 32 بر روی گوشی هک شده بود همینطور که دستش می لرزید کلید پاسخ را زد و گوشی را به گوشش  نزدیک کردهمه ی این ها را به گونه ای انجام می داد که گویی به اختیار خودش نبود و هیچ گونه تمایلی به انجام آن نداشت، اما راه گریزی نیز وجود نداشت و او باید همه را یکی پس از دیگری انجام می داد.صدایی را شنید:

_تو نمی تونی از 32 فرار کنی

 گوشی از دستش رها شد و همینکه به زمین  خورد چشمان بی شماری به او خیره شدند نوایی در گوشش می پیچید صدایی که کم کم و لحظه به لحظه بلند تر می شد ابتدا آن قدر آرام که نمی توانست بشنود و در نهایت تا حدی زیاد شد که گوشش را آزار می داد.

((حیوونکی از پله ها پرت شده پایین...میگن مادرش رفته بوده براش داروبگیره...سی و دو پله رو همینطور قل خورده اومده پایین... طفلکی مادرش...

همه ی این ها مرتب تکرار می شدند و زن فشار دست ها را بر گوشش بیش تر می کرد.تا وقتی که  کاملن کنترلش را از دست داد و با  چشمان  بسته و  تمام توان فریاد می زد.

_نه... نه...دروغه امیره من زندست امیره من زندست

  چشمانش را باز کرد و همینطور فریاد می زد بعد از چند لحظه فهمید که توان تکان دادن دستانش را ندارد ، گویی به جایی بسته شده باشند.

 روی تختی دراز کشیده بود که مردی بالای سرش آمد و با خونسردی کامل داخل بی سیمش گفت:

آرام بخش برای مریض شماره ی 32.

پایان



بیرجند بهار 90

سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390

ساعت مطابق میل من می نوازد

  روی مبل ولو شده بودم سرم رو به سقف و چشمانم بسته بود که در لحظه ای چشم باز کردن نگاهم به ساعت دیواری افتاد و  به آن خیره شدم خیلی وقت بود صدایش را فراموش کرده بودم اما صدا های مزاحم باز هم مانع بود سری چرخاندم و اطرافم را بر انداز کردم  پنجره باز بود و با اشتهای فراوان مشغول خوردن پرده بود .در چوبی  اتاقم نیز به آرامی عقب جلو می شد و اهنگ خود را می نواخت پنجره را که بستم سکوت کامل بود و تنها صدا فریاد سوز ناک و شبیه به صدای سوت سکوت بود.
روی مبل نشتم  و گوشم را به صدای ساعت دادم:
تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...تیک
سریع دست هایم را روی گوشهایم گذاشتم ،چشمانم را بستم و با خودم گفتم:
_میشه ...میشه ...امکان داره...داره
بعد دوباره حواسم را به ساعت دادم:
تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...تیک
دوباره تکرار کردم این دفعه مطمئن تر
تاک ..تاک ...تاک...تاک...تاک...تاک...تاک...تاک...تاک
و دوباره:
تیک...تیک...تیک...تیک...تیک...تیک...تیک...تیک...تیک
باری دیگر:
تیک ...تیک...تاک...تاک...تیک...تیک...تاک...تاک...تیک...تیک...تاک...تاک.

تاک...تاک...تیک...تاک...تاک...تیک...تاک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک...

از آن روز  به بعد  من نوارنده هستم و(( ساعت مطابق میل من می نوازد)).



فروردین ۹۰

      

دوشنبه 4 بهمن ماه سال 1389

مورچه

سلام 
 ممنون از حضورتون
 


 

 مورچه  

 
رحیم جلوی کلاس پشت به تخته و رو به روی ما ایستاده،کتاب فارسی را جلوی صورتش گرفته به صورتی که من فقط کتاب را می بینم و اثری از چهره ی رحیم در چهار چوب دید من نیست تمام حواس من به مورچه ای است که به طرف آخر کلاس می رود لحظه ای سرم را بالا می گیرم احسان با دست پشت گوش حسین می زند سرم را بر می گردانم که کاغذ خیسی به پیشانی من می خورد، آرمان با یک لوله ی خودکار در چشمانم زل زده .

دوباره نگاهم را به مورچه ی سیاه می دهم رحیم به آخر شعر رسیده و چنان عجله دارد که آخرین بیت را در حال حرکت به سمت میزش می خواند:

میازار موری که دانه کش است                    که جان دارد و جان شیرین خوش است


حرکت او از مسیری است که برای لحظه ای نگاهم را از مورچه می گیرد... دوباره نگاهم را به مورچه می دهم که حالا دیگر نقطه ای از نقطه های سیاه رنگ کوچک کف کلاسمان شده.


 بیرجند خرداد 1389
پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389

چوب الف بر سر ما ...

 سلام

۱۶ آذر بار دیگر گذشت .






اگر خوب نگاه کنی گنبد آن عظمت همیشگی را ندارد دیگر گلدسته ها آسمان را پاره نمی کنند حال چه فرقی می کند٬ ساختمان های اطراف بلند شده اند٬ یا آن ها آب رفته اند. مهم آن است که دیگر لذتی در صعود بر آن ها نیست.

و آزادی چقدر کوتاه است.

دیگر چه لذتی دارد بر فراز برج آزادی بودن ٬ در حالیکه سایه ی  میلاد روی سرت سنگینی کند.

سه شنبه 2 آذر ماه سال 1389

مرده پرست

سلام



.
.
.
.
.

دو هفته پیش وقتی توی تالار ولایت دانشگاه بیرجند جایزه ای هر چند کوچیک به عنوان کتاب فروش برتر را گرفت میشد خوشحالی رو توی چشماش دید اون روز چقدر بالیدم و افتخار کردم به بچه های کتابداری دانشگاه که قدر شناسی خودشونو ثابت کردن...
تا الان خبر نداشتم که ...
غمگینم خیلی زیاد برای مردم این شهر و برای خودم که 3 سال دیگه باید بیرجند رو بدون اقای چاجی ببینم .

سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389

پوتین های سربازی

    

سایه ها به حداقل مقدار خود در روز رسیده بودند.او سرش را زیر شیر آب گرفت و سپس داخل خوابگاه شد.حوله ای که از دور تمیز به نظر می آمد را دور تا دور سرش پیچید  اگر چه تشنگی بی پایان پوستش تمام رطوبت را در آنی بلعیده بود.

دو نفر هندوانه به دست به او نزدیک شدند٬یکی از آنها حوله را چنگ زد و هندوانه را داخل آن مخفی کرد و گفت:

- زود بیا

دنبال آنها به راه افتاد.

آن ها کم کم دور می شدند و او همچنان میان پوتین ها مشغول جست و جو بود که یکی از ان دو گفت:

- از همینا یکی رو بپوش بیا دیگه

- نه...نه...شما برین...شمابرین

کم کم قلبش تند تر می زد و آشفتگی او بیش تر می شد.سپس تمام پوتین ها را یکی یکی سرو ته کرد و به دنبال چیزی می گشت تا اینکه از داخل یکی از آن ها یک گرد سفید رنگ که داخل پلاستیک پیچیده شده بود افتاد٬ احساس کرد که قلبش از گلویش بالا می آید و لبخندی بر چهره اش در حال شکل گیری بود٬ همچنان تکان داد تا اینکه دو عدد دیگر نیز افتاد چشمانش تنگ شد و با دقت به ان ها نگاه کرد با خودش گفت:

- دو تا بود چرا حالا سه تا شد؟

به اطراف نگاهی کرد که ناگهان در کنار شیر آب پوتین هایش را دید٬ به سمت هندوانه رفت در حالیکه لبخند زنان سرش را تکان می داد با خودش گفت:

-تا الان فکر می کردم من تنها کسی هستم که ...

چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389

حقیقت

حقیقت 

 

قطرات باران روی زمین خودشان را می کشیدند و غلت غلت زنان داخل جوی می شدند و به مقصدی می رفتند که خود نمی دانستند کجاست.

روزی گرم و تابستانی بود و من طبق معمول لباسی نازک به تن داشتم ٬ اما آن باران غافلگیرم کرد . چه شدتی داشت وقتی به روی تنم می خورد.
 هر کس به طرفی می دوید تا سر پناهی بیابد من هم  عاقبت  کنار پیاده رو در پناه سقفی کوتاه ایستادم  اطرافم جمعیت در هم گره خورده بودند و هر کسی چیزی می گفت.

 

_وای.....چه بارونی

_خدا نریخت ... نریخت .... آخرش چه روزی ریخت

_کار خدا اشکال نداره حتما مصلحتیه

ـیه نگاهی به آسمون بکن حتی یه دونه ابر نیست

 

در آن سر و صدا مردی را دیدم وسط خایابان با خیال راحت قدم می زد ٬ در حالیکه بارونی  به تن داشت با خودم گفتم:

_حتمن خانه اش همین نزدیکی هاست زود رفته بارونی آورده چه آدمه تیزیه ٬ شاید هم فقیری است که لباسی به جز این نداره و هر روز همینو می پوشه یعنی باید بهش کمک کرد؟ شاید هم به قول حاجی از مصلحت خدا آگاه بوده ٬ اصلن  شاید می خواسته چیزی زیر لباسش مخفی کنه٬  شاید هم شغلش اجبار می کنه که اینو بپوشه ٬نه... نه...  احتمالن این یارو از اون آدمای شیرین عقله که هر لباسی دمه دستشون باشه می پوشن ٬ برای اینه که روز به این گرمی بارونی پوشیده .

 به همین راحتی جواب را پیدا کردم و سپس به آسمان نگاهی انداختم٬از مکانی که ما ایستاده بودیم تنها بخشی از آسمان پیدا بود و هنوز ابری دیده نمی شد.دوباره  مردِ وسط خیابان را دنبال کردم و با خودم گفتم:

_  شاید این ماییم که دیوانه ایم  !!!

و باران همچنان می بارید.

 

 

محمد حسینی

مرداد  89

جمعه 22 مرداد ماه سال 1389

سفره های افطار ناقص است

تا حالا شده یک چیزی مانند خوره به جانتان بیفتد و مدام احساس کنید یک چیزی جای خودش نیست٬ یا یک کاری را باید انجام می دادید که ندادید و تلاش برای به خاطر آوردن آن بیهوده است.من عادت دارم در چنین مواردی دست از هر کاری بکشم ٬ گوشه ای نشسته و ذهنم را ورق بزنم و تا جوابی نیابم آرام نمی گیرم.

پای سفره ی افطار نشسته بودم و طبق معمول منتظر شنیدن اذان از جعبه ای که  دیگر زیاد هم جادویی نیست بودم. کم کم لقمه ها به سمت دهان های اطرافیانم می رفتند اما من خشکم زده بود ٬ یک چیزی سر جای خودش نبود٬ منتظر چیزی بودم که نمی دانستم چیست.نگاهی به اطراف کردم مبادا کسی کم باشد و به مانند والدینی که از زیادی فرزندان ممکن است آن ها را جایی فراموش کنند٬ همه را نگاهی کردم اما خانواده ی من که  پر جمعیت نیست .روی سفره ٬ حتمن آنجا چیزی کم است ٬ با کنجکاوی و حس خوش پیدا کردن جواب سفره را بر انداز کردم اما  چیزی به خاطرم نیامد.

 همانطور خشکم زده بود این دقیقن لحظه ی  ورق زدن ذهنم بود ماه های رمضان قبل را از جلوی چشمانم گذراندم ٬ به یک باره فهمیدم ٬ دانستم چه چیز کم است. یک صدا ٬ صدایی که ما را آماده ی رفتن به سوی افطار می کرد طنین خوشی که چون از دل می آمد به دل می نشست صوتی که همانند نداشت(( ربّنٰا ...))چگونه سر کنیم این افطار ها را بی او؟ آیا امکان دارد ؟

غمی تلخ در گلویم بود اما یک نوع حس خوب از روی زبانم گذشت و کم کم تلخی را با خود برد وقتی  دلیل آن را  به یاد آوردم همان هدفی که او برایش جعبه را تحریم کرد. 

  

پخش ربنای استاد شجریان

((با آرزوی موفقیت بیش از پیش برای استاد محمد رضا شجریان))

محمد حسینی

مرداد 1389

www.medadnevis.blogsky.com

mohok3@yahoo.com

ادامه مطلب ...
   1      2      >>